تبليغاتX
Powered by TempFa Group -->
بی هویت



منوی اصلی





آرشيو مطالب







پيوندها



امکانات



طراح قالب


:: جدایی
دوری همچون وزش بادی است سر سخت که تمامی پیوند های من

وتورا پاره میکند و جدایی همانند طوفانی است

سهمگین که همه چیز رااز میان بر میدارد

من هرگزتحمل آهنگ جدایی راندارم به خدا سوگندت میدهم اگر عزم جدایی داشتی هرگز این راز مرا باخبر مکن و به من نگوکه....؟!

و بگذارچون یوسف گمگشته هم چنان در ودای عشق بی پایان وشور  انگیز تو سرگردان باقی بمانم.

حالا باید سر روزانوم بذارم           تاقیامت اشک حسرت بیارم

دل هیچکس مثل من غم نداره          مثل من ماتم وغربت نداره

اون که رفته دیگه هیچ وقت  نمیاد     دل من تا قیامت گریه میخواد




نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
::
خورشید را دوست دارم چون استخوان هایم را نرم می کند

ولی باران را نیز دو ست دارم چون روحم را میبالاید

روشنایی را دوست خواهم داشت چون راه را به من می نماید

ولی تاریکی را نیز دوست خواهم داشت چون شماره ها را نشانم خواهد داد

شادمانی را خوشامد گویان در آغوش خواهم گرفت چون قلبم را وسعت می بخشد ولی باغم نیز بردبار خواهم بود

چون روحم را می گشاید حاصل تلاشم را با خاطری آسوده خواهم بذیفت

زیرا حق نیست با این حال تهی دستی و موانع را نیز بذیرا خواهم بود

زیرا به من امکان مبارزه و دقت عمل می دهد




نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
::
باز گفتم که تو صیادی و م آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر کن از عشق ندانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و  بگریخت اشک در چشم تو لغزید

ماه بر عشق تو خندید یادم آمد که دگر از تو جدایی نشنیدم

بای در دامن اندوه کشیدم نرمیدم رفت

در ظلمت غم

آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر

 




نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
::
سلام بچه ها جونم

خوبین؟

خوشین؟

سلامتین؟

من که عالیممممممممممممممممممممم

بعد امتحانات خیلی خوش می گذره

امیدوارم به شما همممممممممممممممممممممممم خوش بگذره

منتظر آپ های بعدی بااشید

می خواممممممممممممممممممممممممممممم بترکونم

باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 




نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
:: تولد
تولد

تولد

تولدم مبارك

مبارك مبارك

تولدم مبارك

بيام شمعها رو فوت كنم

تا صد سال زنده باشم

يك سال ديگه از عمرم گذشت آيا واقعا كارهايي كه ميخواستم انجام دادم

عمر انسان چه قدر زود مي گذره مثل باد

انگار همين ديروز بود كه تازه تاتي تاتي داشتم راه ميرفتم ولي....

الان فقط فكرم شده درس و نمره ديگه بايد مواظب باشم كه تلق نيفتم پايين

ولي نه من مي تونم خودم به بالا بكشونم

آره من مي تونم من مي تونم




نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
:: زمانه
آنها از كودك بودن خود

خسته مي شوند و براي

بزرگ شدن شتاب مي كنند.

سپس دوباره آرزوي

كودك بودن را در سر مي پرورانند

آنها سلامتي خود را از

دست مي دهند تا پول

به دست بياورند.سپس پول

خود را از دست مي دهند تا

سلامتي شان را بازيابند.




نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
:: سکان را به من بده
خدا  با لبخندي مهر آميز به من مي گويد:اهاي!دوست داري براي يک مدت خدا باشي و براني؟

مي گويم :البته به امتحانش مي ارزد.

کجا بايد بنشينيم؟

چقدر بايد بيگيرم؟

کي وقت ناهار است؟

چه موقع کار را تعطيل کنم؟

خدا مي گويد:سکان را بده به من!فکر کنم هنوز آماده نباشي




نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
:: راديو
هر چه داشتم بخشيدم و تنها شدم.

عزيزم تو مرا مجبور کردي که يکي از ترانه هاي غمگين راديو را به طور مرتب بشنوم.

هر چه راديو را عوض مي کنم باز همان ترانه را مي شنوم.

کاش مدت درازي بهترين ترانه تباشد.

براي اينکه اگر مرتب آن را پخش کنند تاب تحمل ندارم

اين ترانه ي غمگين از حال روزگار ما حکايت مي کند

و خواننده همچنان آن را مي خواند:

عشقم را نثار تو کردم... اما نپذيرفتي

زندگي ام را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي

کاش روزي آن را برگرداني

عشقم را نثار تو کردم اما نپذيرفتي

عشقم را به تو هديه کردم آن را انداختي

کاش روزي آن را برگرداني

گاهي عاطل و باطل مي نشينم و خيال  مي بافم و باران تماشا مي کنم

يايکي از مجله هاي قديمي ات را که يادم رفته دور بيندازم ورق مي زنم

کمي مي خوابم يا در اتاق راه مي روم

خيلي بيشتر از قبل سيگار مي کشم

به کسي که زماني ميشناختم تلفن مي زنم

تنها براي اينکه از شر شعر راديو خلاص شوم

براي اينکه اگر آن ترانه را مرتب پخش کند تاب تحمل ندارم

نمي خواهم آن را بشنوم

اما خواننده همچنان مي خواند:

عشقم را نثار تو کردم... اما نپذيرفتي

زندگي ام را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي

کاش روزي آن را برگرداني

عشقم را نثار تو کردم اما نپذيرفتي

عشقم را به تو هديه کردم آن را انداختي

کاش روزي آن را برگرداني




نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
:: آوز ماندن
دست از كار كشيدم براي اينكه ديگر كاري نداشتم

و فكر كردم زمان كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم

گفته بودم كه مثل باد غربي مي وزم و مي روم

و هيچ كس نمي تواند مسير زندگي ام را تغيير دهد

براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن نخوانده ام

هزار بار شايد هم بيشتر ترانه هاي غمگين و آواز هاي خداحافظي خوانده ام

و شايد عجيب به نظر مي رسد

كه به سمت در نمي روم

آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام

وقتي همه ي حرف هايم را بزنم مي روم

اما با تو كه باشم حرف هايم تمامي ندارد

وقتي كه به فكر فرو ميروم و در راه هاي پيچ و خم پرسه مي زنم

ميل رفتن ندارم

ديشب صداي سوت يك كشتي باركش قديمي را شنيدم

وقتي در رختخواب دراز كشيده بودم.

انگار مي گفت:پسر اين همان كشتي است كه

براي سوار شدن آن بار و بنه ات را جمع  ميكردي

اما لبخند زدم و فكر رفتن را از سر به در كردم

چون در گذشته هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام

هزار بار شايد هم بيشتر ترانه هاي غمگين و آواز هاي خداحافظي خواندهام

و شايد عجيب به نظر مي رسد

كه به سمت در نمي روم

آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام

هيچ وقت فكر نكره ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم

براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام

 




نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط رویا | لينك ثابت |
:: بلوط و كدو تنبل
زني در مرغزار قدم مي زد و به طبيعت مي انديشيد. او به يك مزرعه كدو تنبل رسيد. در گوشه اي از مزرعه يك درخت با شكوه بلوط قد بر افراشته بود.

زن زير درخت نشسته بود و در انديشه فرو رفت كه چرا طبيعت بلوط هاي كوچك را بر روي شاخهاي بزرگ قرار داده و كدو تنبل هاي بزرگ را بر روي بوته هاي كوچك. با خود گفت:خدا هم با اين خلقش دسته گل به آب داده است!او بايد بلوط هاي كوچك را بر روي بوته هاي كوچك قرار مي داد و كدو تنبل هاي بزرگ را بر روي شاخه هاي بزرگ.

سپس زير درخت بلوط دراز كشيد تا چرتي بزند.دقايقي بعد يك بلوط روي دماغ او افتاد و از خواب بيدارش كرد.

او همان طور كه دماغش را مي ماليد خنديد و فكر كرد:شايد حق با خدا باشد




نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 توسط رویا | لينك ثابت |